|
پ.ن: گل براي گل! پ.ن.2:تابستونم كه تموم شد...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:28 توسط آیدا
|
ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووییییییییییییی!!!!!! يــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!! انقــــــــــــــــــــد خوشحالم كه حد نداره!! دوس دارم داد بزنم!! حميد عــــــــــــــــااااااااااااااشـــــــــــــقــــــــــــتــــــــــممممممم! عـــــــــاشقتم آخه امروز.... بذار يه جيغ ديه بزنم! امروز سالگرد روزيه كه من و تو با هم يكي شديم! مبارک باشه این عشق برامون! درست يه سال گذشته از اون روز...همون روزي كه دلتو زدي به دريا و گفتي...عاشقمي! واااااااي! باورم نميشه كه يه ساله با هميم...! اين ۳۶۵ روز بهترين روزاي عمرم بود.بهترين! چون توو تك تك ثانيه هاش تو بودي. عشقمون زود به وجود نيومد كه زود بره...يواش يواش بدون اينكه بفهميم اومد و كم كم ريشه كرد تو همه وجودمون. واسه همين هر روز كه ميگذره بيشتر و بيشتر و بيشتر دوست دارم. براي هميشه! هميشه مال من... هميشه مال تو... هميشه مال ما ! ۲۵ مرداد....تو گرم ترين روزاي تابستون عاشق هم شديم...عشقمون تو روزاي يخي زمستون هم تابستون موند! از روزي كه عاشقت شدم دونستم دوس دارم هميشه در كنار تو بمونم،دونستم كه دوس دارم همه چيزموبه تو بگم،دونستم كه براي خودم كسي خواهم شد.از روزي كه با تو يكي شدم فهميدم جسم و جانم تا ابد در تلاطم خواهد بود،فهميدم كه دوس دارم تا ابد در كنار تو بمونم.اگه تو رو نمي ديدم،هنوز هم به دنبال شادي مي گشتم و تا ابد فكر ميكردم كه عشق تنها يك روياست.براي همينه كه دوس دارم صميمانه براي روزي كه تو رو ديدم از تو سپاس گزاري كنم و تا ابد عاشق تو بمونم. دوس دارم! هم تو رو...هم خدا رو...هم امروز رو! تو رو به خاطر اینکه لایق دوس داشتنی...خدا رو چون تو رو بهم هدیه داده و امروز رو...وا۳ اینکه اول جاده عاشقیمونه...! ......................................................................................... . هووووومممممممم! یه خط سکوت نوشتم! تو این یه خط سکوت همه ناگفته هامو گفتم! همه حرفایی که رنگ احساسمه و نمیشه با لهجه کلمات بیانشون کرد! آقا من قرار بود واسه امروز حميدو سوپرايز كنم!ولي عمليات به فنا رفت! مي خواستم واسش با گيتار آهنگ بزنم و بخونم گوشيو گذاشتم زمين،به خيال خودم ريكورد كردم و شروع كردم به گيتار زدن و خوندن!....يه ذره از آهنگو زدم ريتم در رفت و خراب شد! اوخــــــــي! وختي ني ني داشت به دنيا ميومد حميد تو بيمارستان با اس ام اس بهم گذارش لحظه به لحظه ميداد! بچه كه به دنيا اومد گفت اينجا خيلي شلوغ بود همه رو بيرون كردن گفتن فقط باباي بچه و مامان بزرگاش بمونن...يارو اومد منو بيرون كنه گفتم من باباي بچم!! يكي دو ماه پيش با مامان اين ني ني(جاري عزيزم! اسمش سپيده است....ميگفت اگه از حميد گله و شكايتي داري بگو به داداشش بگم رسيدگي كنه!گفتم نه شكايتي نيس...گفت عزيزم راحت باش اس ام اساتو پاك ميكنم!هر چي ميخواي بگو!گفتم نه واقعا شكايتي ندارم،حميد خيلي خوبه!....ولي تو دلم گفتم:من كه شكايتي ندارم ولي اگه تو از شوهرت شكايتي داري بگو من به داداشش بگم رسيدگي كنه!!!! پ.ن: خداجونم شکرت
+
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 7:30 توسط آیدا
|
بــــــــــــــــعله!... این شعرو خیلی دوس دارما! راستی سلام! خیلی وقته می خوام آپ کنما ولی هر سری ییهو یه چیزی میشد که نمیشد دیگه! یکم اول از سفرمون بگم... عرضم به حضورتون که یه روز رفتیم نمایشگاه!نمایشگاه چی؟تابلو نقاشی! ما اونجا اینقد خندیدیمو مسخره کردیم که حد نداره!!! جالب اینجا بود که میومدن تابلو هاشونو توضیح میدادنو دفاع می کردن به نوعی از تابلو! من از این بالایی خوشم اومد! نکته دیگه توی این نمایشگاه این بود که فقط فکو فامیلو دوستو آشنای همون ۴ نفر میومدن نگا می کردن نمایشگاهو! نکته دیگش این بود که انگار ما رفته بودیم پیک نیک! در آخر من یکم زودتر اومدم بیرون...زنگ زدم به آیدا گفتم برو رشتتو عوض کن! دیگه اونجا چیز باحالی اتفاق نیفتاد که بدرد تعریف بخوره!بیشتر تو خونه بودیم آخه شهر پر گردو خاک بود نمی تونستیم بیرون بریم! آها!یه روز خونه روژین اینا بودیم...بعد این کامپیوترش باطل شده بود...من نشسته بودم داشتم باهاش ور می رفتم! یبارم تو اتاق پشت PC بودم نمی دونم کی گفت پارمیدارو صدا کن!منم داد زدم آیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟!!!!!! همه تو حالو آشپزخونه داشتن می حرفیدن!یک لحظه خونه ساکت شد!خودمم موندم همینطوری! یه چیز دیگه!بابای روژین تو شلوغ پلوغی تهران اومد یه روز در ره با ماشین...با ۱۳۰ تا رفت تو تیره برق تیره برقو انداخت تو خیابون!!!!!! بعد این که اومدیم از مسافرت یه روز صبح داداشم بهم پول داد برم بریزم تو حساب جاریش.رفتمو طبق معمول شماره هم نگرفتمو رفتم جلو و دستمو از زیر شیشه درازکردمو یه فیش پرداخت برداشتمو سریع پر کردمو رفتم جلوی باجه! خب ایندفه از خودمون چیزی نگفتم!
+
نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 19:12 توسط حمید
|
بذار بگم دوستت دارم اگرچه خيلي سخته به به! ديدين sms ها رو باز قطع كردن؟! حميدم رفته مسافرت...دلم خيلي واسش تنگ شده دقيقا تا حركت كرد كه بره اس ام اس ها قطع شد!!! ميگم اين وب زدن ما هم جنجالي بر انگيخته ها! اول كه هر كي از در وبلاگ اومد تو،گير داد به عكس خوشگل و پر معناي درباره وبلاگ! بعدم كه... حالا هم يه جوجه فوكلي بي سواد اومده به قول خودش ما رو "تحديد" به "حك" ميكنه! و كامنتاي ما رو از وبش پاك ميكنه چون مث ما "يلاغبا" نيس! آخه "مصلن" شاعره! و در اخر هم ميگه "عظت زياد"!! والا من كه هميشه با املا و ديكته مشكل داشتم انقد بي سواد نيستم! حالا بي خيال اينا رو....منو حميدو عشق است! آپ قبلي حميد لاو استوري ما رو تعريف كرد! حالا من بقيشو ميگم از همون اولش از اين حميد خوشم ميومد! يادمه يه بار...اون موقه ها كه هنو با هم عشقولي نشده بوديم،بهش گفتم حميد دوس ندارم هيش وخت عاشق بشم. ولي الان مي بينم همچين بي راهم نمي گفتا! آهان داشتم بقيشو ميگفتم! از اون روز به بعد....من خوشبخت ترين دختر روي زمينم i love u very very very very very much
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 19:50 توسط آیدا
|
سلام عرض می نماییم! همونطور که آیدام در پست قبل ذکر کرد دوتا عاشق دیوونه اینجا مستقر شدن! من الان همون اون یکیمونم که گفته شد پست بعد در خدمتتونه! عرضم به حضور اونایی که منو نمیشناسن! می خوام الان یه کوچمولو اندر احوالات خودمون بگم... خب...ما اواخر پاییز ۸۶ باهم آشنا شدیم.کاملا معمولیو عادی.با هم صمیمی نبودیم.اما کم کم شرایطی که توش بودیم باعث شد که بین بقیه دوستا ما باهم صمیمی تر بشیم.بعدش اتفاقا و جریانایی پیش اومد واسه دوتامون که باعث شد ما به هم نزدیک تر بشیم.ولی همچنان فقط دوتا دوست بودیم نه چیزی بیشتر.دیگه اواخر زمستون ۸۶ بود.ما فوق العاده باهم صمیمی و به هم نزدیک بودیم.همدیگرم دوس داشتیم ولی فقط به عنوان یه دوست نه چیزی بیشتر.زمان همینطور میگذشتو ما همدیگرو تنها کسی دیدیم که می تونیم بهش اعتماد کنیم.محرم راز همدیگه بودیم.همدیگرو می فهمیدیم.هر سوالی واسمون پیش میومد از هم می پرسیدیم.هر مشکلی که واسمون پیش میومد به هم می گفتیم.از مشکلاتمون واسه هم می گفتیم...هیچ وقت همدیگرو نصیحت یا مواخذه نمی کردیم.سعی می کردیم که کمک کنیم به هم... آیدا وبشو آپ کرد.پنجشنبه ۲۴ مرداد ۸۷ .آپشو خوندم.شاید خندتون بگیره و مسخرم کنید.ولی بعد خوندن آپش حسو حال عجیبی داشتم.ترسیدم فرداش ینی صبح روز جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ داشتیم چت می کردیم.یکم که مث همیشه حالو احوالو شوخی کردیم باهم بهش گفتم : آیدا می خوام یه چیزی بهت بگم.جنبشو داری؟ خب دیگه بقیشو نمی گم اینم اون آپی که مسیر زندگیمو عوض کرد وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
عااااااااااااااااششششششششششششششششققققققققققققققتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتمممممممم!!!
این مدل علی سنتوریه که همیشه به هم میگیم!! خب دیه...فعلا
+
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 15:7 توسط حمید
|
دو تا عاشق ديوونه اينجا مستقر شدن! بلاگفا با تيپا هم نميتونه از اينجا بيرونشون كنه! اون دو تا كه يكيشون منم...يكيشونم...اِ ! اون يكيمون كو؟! اوه! آپ اول چقد سخته ها! يه كم اندر احوالات خودم بگم! اسمم كه آيدائه.ولي بهم ميگن سرخوش! همش ۱۵ سالمه! امسال ميرم دوم گرافيك. درست زماني كه اصــــن انتظارشو نداشتم ديدم....اي واي عاشقي بد درديه و مـنـم گرفــتارررررش شدم!! عااااااااااااااااششششششششششششششششققققققققققققققششششششششششششششششششمممممممم!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 21:3 توسط آیدا
|
|
i am happy in you.you in me
toghether we'll defeat all sorrow!
هميشه مال تو
هميشه مال من
هميشه مال ما!