تبليغاتX
همیشه مال ما






پ.ن: گل براي گل! گرچه مجازي!

پ.ن.2:تابستونم كه تموم شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 1:28 توسط آیدا |

 

 

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووییییییییییییی!!!!!!

يــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!

 

انقــــــــــــــــــــد خوشحالم كه حد نداره!!

دوس دارم داد بزنم!!جيغ بزنم!اصن ميخوام همه بفهمن!

حميد عــــــــــــــــااااااااااااااشـــــــــــــقــــــــــــتــــــــــممممممم!

عـــــــــاشقتم ، عـــــــــاشقتم ، عـــــــــاشقتم!

آخه امروز....

بذار يه جيغ ديه بزنم!..... ..... آهان!

امروز سالگرد روزيه كه من و تو با هم يكي شديم!

مبارکه!

مبارک باشه این عشق برامون!

درست يه سال گذشته از اون روز...همون روزي كه دلتو زدي به دريا و گفتي...عاشقمي!

واااااااي! باورم نميشه كه يه ساله با هميم...!

اين ۳۶۵ روز بهترين روزاي عمرم بود.بهترين!

چون توو تك تك ثانيه هاش تو بودي.

عشقمون زود به وجود نيومد كه زود بره...يواش يواش بدون اينكه بفهميم اومد و كم كم ريشه كرد تو همه وجودمون.

واسه همين هر روز كه ميگذره بيشتر و بيشتر و بيشتر دوست دارم.i love you!

براي هميشه!

هميشه  مال من...

هميشه مال تو...

هميشه مال ما !

۲۵ مرداد....تو گرم ترين روزاي تابستون عاشق هم شديم...عشقمون تو روزاي يخي زمستون هم تابستون موند!

 

از روزي كه عاشقت شدم دونستم دوس دارم هميشه در كنار تو بمونم،دونستم كه دوس دارم همه چيزموبه تو بگم،دونستم كه براي خودم كسي خواهم شد.از روزي كه با تو يكي شدم فهميدم جسم و جانم تا ابد در تلاطم خواهد بود،فهميدم كه دوس دارم تا ابد در كنار تو بمونم.اگه تو رو نمي ديدم،هنوز هم به دنبال شادي مي گشتم و تا ابد فكر ميكردم كه عشق تنها يك روياست.براي همينه كه دوس دارم صميمانه براي روزي كه تو رو ديدم از تو سپاس گزاري كنم و تا ابد عاشق تو بمونم.

 

دوس دارم! هم تو رو...هم خدا رو...هم امروز رو!

تو رو به خاطر اینکه لایق دوس داشتنی...خدا رو چون تو رو بهم هدیه داده و امروز رو...وا۳ اینکه اول جاده عاشقیمونه...! 

......................................................................................... .

هووووومممممممم! یه خط سکوت نوشتم!

تو این یه خط سکوت همه ناگفته هامو گفتم!

همه حرفایی که رنگ احساسمه و نمیشه با لهجه کلمات بیانشون کرد!

 

 

 

آقا من قرار بود واسه امروز حميدو سوپرايز كنم!ولي عمليات به فنا رفت!

مي خواستم واسش با گيتار آهنگ بزنم و بخونم و صداي خودمو ضبط كنم!...ديروز كه داشتيم مي حرفيديم با هم،واسش پشت خطي اومدو قطع كرد...منم گفتم تا اين دوباره ميزنگه صدامو ضبط كنم يه بار ببينم چجوري ميشه!

گوشيو گذاشتم زمين،به خيال خودم ريكورد كردم و شروع كردم به گيتار زدن و خوندن!....يه ذره از آهنگو زدم ريتم در رفت و خراب شد!اومدم ضبط صدا رو استوپش كنم ديدم علامت تلفن اومده بالاي گوشيم!!!گفتم الو؟ديدم حميده!نگو همون موقه كه من اومدم ريكورد كنم اون زنگيده و من جواب دادم و خودم نفهميدم!!! حميدم از اون ور داشته گوش ميكرده!!

اوخــــــــي! پنجشنبه کوشولوی داداش حمید به دنیا اومد!قرار بود جمعه بيادا ولي يه كم عجله داشت انگار!اوخــــــي! انقـــــد نـي نيه! انــــقد اوخـــــيه!خيلي دوشش دالم...تُفُله!دلم قنج ميره واسش! اسمش كيانائه...بالاخره ما عمو و زن عمو شديم! 

وختي ني ني داشت به دنيا ميومد حميد تو بيمارستان با اس ام اس بهم گذارش لحظه به لحظه ميداد!

بچه كه به دنيا اومد گفت اينجا خيلي شلوغ بود همه رو بيرون كردن گفتن فقط باباي بچه و مامان بزرگاش بمونن...يارو اومد منو بيرون كنه گفتم من باباي بچم!!به جاش داداشمو بيرون كردن!!!

يكي دو ماه پيش با مامان اين ني ني(جاري عزيزم!) اس ام اس بازي كردم!

اسمش سپيده است....ميگفت اگه از حميد گله و شكايتي داري بگو به داداشش بگم رسيدگي كنه!گفتم نه شكايتي نيس...گفت عزيزم راحت باش اس ام اساتو پاك ميكنم!هر چي ميخواي بگو!گفتم نه واقعا شكايتي ندارم،حميد خيلي خوبه!....ولي تو دلم گفتم:من كه شكايتي ندارم ولي اگه تو از شوهرت شكايتي داري بگو من به داداشش بگم رسيدگي كنه!!!!

پ.ن: خداجونم شکرت

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 7:30 توسط آیدا |

باهم میشه مثل ماه درخشید

میشه به زمین ستاره بخشيد

باهم میشه تو روزای ابری

از گم شدن خورشید نترسيد

باهم میشه آفتابو صدا کرد

پاکو معتبر...مثل طلا کرد

باهم میشه زنگ بی صدارو

با ناز ترانه آشنا کرد

با هم پشت ما کوهه

نمی ترسیم نمیفتیم نمی بازيم

اینا باز نمی میره تا وقتی که هم آوازیم

بــــــــــــــــعله!...جوه دیگه!

این شعرو خیلی دوس دارما!خیلی قشنگه

راستی سلام!

خیلی وقته می خوام آپ کنما ولی هر سری ییهو یه چیزی میشد که نمیشد دیگه!

یکم اول از سفرمون بگم...خب ما یه ۴-۵ روزی رفتیم کرج!

عرضم به حضورتون که یه روز رفتیم نمایشگاه!نمایشگاه چی؟تابلو نقاشی!یکی از فامیلامون گویا با ۳ عدد از دوستاش دانشگاهو تموم می کننو موفق به گرفتن مدرک کارشناسی میشن تو رشته گرافیک!اونم آزاد...بعد اینا ۴ تایی میان یه نمایشگاه می زنن واسه خودشونو تابلو هاشونو در دید عموم میذارن!اعتماد به نفسو!

ما اونجا اینقد خندیدیمو مسخره کردیم که حد نداره!!!از چنتا از تابلو هاشون عکس گرفتم ببینین!

!

جالب اینجا بود که میومدن تابلو هاشونو توضیح میدادنو دفاع می کردن به نوعی از تابلو!مثلا اینو کلی بگم گفتش که یه آدمیه داره دعا می کنه!!!!!!

!!

!!!

من از این بالایی خوشم اومد!

نکته دیگه توی این نمایشگاه این بود که فقط فکو فامیلو دوستو آشنای همون ۴ نفر میومدن نگا می کردن نمایشگاهو!اونم من احتمال زیادی میدم که به ماماناشون گفتنو اونا هم زنگ زدن به اعضای فامیلو گفتن تورو خدا برین بچم نمایشگاه زده داره دلش می پوسه!

نکته دیگش این بود که انگار ما رفته بودیم پیک نیک!نشستیم اونجا و انواع شیرینیو شکلاتو شربتو چیزای دیگرو خوردیم!

در آخر من یکم زودتر اومدم بیرون...زنگ زدم به آیدا گفتم برو رشتتو عوض کن!

دیگه اونجا چیز باحالی اتفاق نیفتاد که بدرد تعریف بخوره!بیشتر تو خونه بودیم آخه شهر پر گردو خاک بود نمی تونستیم بیرون بریم!

آها!یه روز خونه روژین اینا بودیم...بعد این کامپیوترش باطل شده بود...من نشسته بودم داشتم باهاش ور می رفتم!این گرفته بود ویندوزو عوض کرده بود ولی گرافیکو مادربردو چیزای دیگه رو نصب نکرده بود دوباره!داشتم دستی ویروس یابی می کردم به فولدری هیدن برخوردم در درایوی که اسمش روژین بود!گفتم این چیه بی ادب؟!یکم وایساد...گفت نمی دونم!رفتیم داخل دیدیم به به ۲۰۰ تا کلیپ آموزشی ایرانی!گفتم نمی دونی نه؟!گفت نه والا!گفتم شاید مال باباته!!!گفت اااااااااااا پس چرا تو درایو منه؟گفتم ریخته اینجا که ضایع نشه دیگه!گفت پاکشون کن!گفتم بعد بابا شاکی شه شاید! بعد یکم وایساد گفت ااااااااااا !!! گفتم چی شد؟! بعد توضیح داد که کامپیوترش وقتی داقون شد دادش به بی افشو اون ویندوزشو عوض کرده به عبارتی مثلا اومده درستش کنه ریده توش!خلاصه گوشیو برداشت زنگید بهشو دعوا و اینا چیه و الان بابام دیدو از این حرفا!!!

یبارم تو اتاق پشت PC بودم نمی دونم کی گفت پارمیدارو صدا کن!منم داد زدم آیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟!!!!!! همه تو حالو آشپزخونه داشتن می حرفیدن!یک لحظه خونه ساکت شد!خودمم موندم همینطوری!بعد دوباره صدای حرف زدن بقیه بلند شد!!

یه چیز دیگه!بابای روژین تو شلوغ پلوغی تهران اومد یه روز در ره با ماشین...با ۱۳۰ تا رفت تو تیره برق تیره برقو انداخت تو خیابون!!!!!! میگه شانس آوردم ماشین روشن شدو در رفتم!!!

بعد این که اومدیم از مسافرت یه روز صبح داداشم بهم پول داد برم بریزم تو حساب جاریش.رفتمو طبق معمول شماره هم نگرفتمو رفتم جلو و دستمو از زیر شیشه درازکردمو یه فیش پرداخت برداشتمو سریع پر کردمو رفتم جلوی باجه!جلوی هر باجه ۳-۴ نفر بودنو راه نبود برم جلو!یه ۳۰ نفری هم تو نوبت بودنو نشسته بودن!خلاصه من کنار یه نفر موندم پشت اون ۳-۴ نفر که طبق معمول بدون نوبت کارمو بکنمو برم!یه مردی کنارم بود...۵۰ ساله میزد.سر حرفو باهام باز کردو گفتش که یه سری آدمای بی ملاحظه هستن که بدون نوبت میانو حق دیگرانو ضایع می کنن...منم همینطور تایید می کردمو می گفتم بله عجب آدمای آشغالینا!!!خلاصه رفتم جلو باجه و اومدم کارمو بکنم دیدم میگه شماره گرفتی؟میگم آره!میگه برو بشین صدات می کنیم!...آقا رفتیم ۲ دقیقه بعد رفتیم اون یکی باجه ریز!گفت شماره گرفتی؟گفتم بله!گفت بشین صدا می کنیم دیگه!تو یه باجه دیگه هم تکرار شد این اتفاق!دیگه همه اون ۴۰-۵۰ نفر تو بانک فهمیده بودنو داشتن می خندیدن بهم!آقا از بانک زدیم بیرون!زنگ زدم به داداشم گفتم اینا چرا اینجوری شدن امروز بابا!گفتم نمیشه فردا بیام بریزم واست گفت نه فردا تعطیله.بعد پرسید چی شده منم توضیح دادم واسش!گفت برو گوشیو بده رئیس بانک!آقا برگشتیم تو بانک گوشیو دادیم رئیس بانک...کمتر از یه دقیقه بعد رئیس بانک فیشو پولو از من گرفتو بلند شدو دست دادو گفت بفرمایید با شما دیگه کاری نداریم!!بعد من اومدم برم...داشتم می رفتم بیرون که یه چیزی یادم اومد!اومدم وایسادم وسط بانک یه خنده کلی واسه کسایی که واسم خندیده بودن کردمو رفتم!

خب ایندفه از خودمون چیزی نگفتم!آخه چن روز دیگه یه آپ ویژه داریم گذاشتیم واسه اون موقع!

LOVE

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 19:12 توسط حمید |


 بذار بگم دوستت دارم اگرچه خيلي سخته 
 حکايت ما آدما حکايت درخته 
 درختي که به ساقه و به ريشه هاش مينازه  
گل ميکنه ميوه ميده هميشه سرفرازه 
 زندگي يک درخته و من ريشه ام تو ساقه 
 اگه که ما با هم باشيم دنيا ديگه يه باغه 
 ميوه هاي زندگيمون بچه هاي قشنگن 
 تو گلدوناي دلامون گلاي رنگارنگن 
 همسر مهربون من بگو منو دوست داري 
 دستاي گرمتو توي دستاي من ميذاري 
 بگو که ما هم نفسيم تا دنيا دنيا باشه 
 نميذاريم زندگيمون از همديگه بپاشه

به به! ذوق و احساسمان شکوفا شد ییــــــــهو!


راستي....سلامممممممممممممممممممممم!


ديدين sms ها رو باز قطع كردن؟! به روح اعتقاد دارن آيا؟!

حميدم رفته مسافرت...دلم خيلي واسش تنگ شده

دقيقا تا حركت كرد كه بره اس ام اس ها قطع شد!!!عجب!

 

ميگم اين وب زدن ما هم جنجالي بر انگيخته ها!

اول كه هر كي از در وبلاگ اومد تو،گير داد به عكس خوشگل و پر معناي درباره وبلاگ!

بعدم كه... 

حالا هم يه جوجه فوكلي بي سواد اومده به قول خودش ما رو "تحديد" به "حك" ميكنه! و كامنتاي ما رو از وبش پاك ميكنه چون مث ما "يلاغبا" نيس! آخه "مصلن" شاعره! و در اخر هم ميگه "عظت زياد"!!

والا من كه هميشه با املا و ديكته مشكل داشتم انقد بي سواد نيستم!

حالا بي خيال اينا رو....منو حميدو عشق است!

آپ قبلي حميد لاو استوري ما رو تعريف كرد! حالا من بقيشو ميگم

از همون اولش از اين حميد خوشم ميومد!ولي خب فقط به عنوان يه دوست.همين...خيلي قبولش داشتم...هميشه تنها كسي بود كه تو اوج غم باعث مي شد از ته دل بخندم!...و تنها كسي بود كه منو كاملا درك ميكرد و هيش وخت بهم دروغ نمي گفت..وختي بهم گفت دوسم داره....خب منم دعوتشو لبيك گفتم!!

يادمه يه بار...اون موقه ها كه هنو با هم عشقولي نشده بوديم،بهش گفتم حميد دوس ندارم هيش وخت عاشق بشم. بهم گفت اين حرفو نزن.تو هم نيمه گمشده داري كه يه روز پيداش ميكني.يكي كه لياقتتو داشته باشه. اون روز انقد تو دلم مسخرش كردم!! گفتم برو بابا! نيمه گمشده مال تو قصه هاس!اينم دلش خوشه ها!!

ولي الان مي بينم همچين بي راهم نمي گفتا!


آهان داشتم بقيشو ميگفتم! از اون روز به بعد....من خوشبخت ترين دختر روي زمينم چون حميد رو دارم


i love u very very very very very much

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 19:50 توسط آیدا |

سلام عرض می نماییم!

همونطور که آیدام در پست قبل ذکر کرد دوتا عاشق دیوونه اینجا مستقر شدن!

من الان همون اون یکیمونم که گفته شد پست بعد در خدمتتونه!

عرضم به حضور اونایی که منو نمیشناسن!اسمم حمیده که به Stone شهرت دارم!دیگه این که در حال حاضر در میانه های ۱۸ سالگی به سر می برم!امسالم باید پیش بخونم!رشتمم ریاضیه!

می خوام الان یه کوچمولو اندر احوالات خودمون بگم...این که چی شد که ما با همیموارد جزئیات نمیشم حالا...فقط می خوام یه چیز کلی بگم...

خب...ما اواخر پاییز ۸۶ باهم آشنا شدیم.کاملا معمولیو عادی.با هم صمیمی نبودیم.اما کم کم شرایطی که توش بودیم باعث شد که بین بقیه دوستا ما باهم صمیمی تر بشیم.بعدش اتفاقا و جریانایی پیش اومد واسه دوتامون که باعث شد ما به هم نزدیک تر بشیم.ولی همچنان فقط دوتا دوست بودیم نه چیزی بیشتر.دیگه اواخر زمستون ۸۶ بود.ما فوق العاده باهم صمیمی و به هم نزدیک بودیم.همدیگرم دوس داشتیم ولی فقط به عنوان یه دوست نه چیزی بیشتر.زمان همینطور میگذشتو ما همدیگرو تنها کسی دیدیم که می تونیم بهش اعتماد کنیم.محرم راز همدیگه بودیم.همدیگرو می فهمیدیم.هر سوالی واسمون پیش میومد از هم می پرسیدیم.هر مشکلی که واسمون پیش میومد به هم می گفتیم.از مشکلاتمون واسه هم می گفتیم...هیچ وقت همدیگرو نصیحت یا مواخذه نمی کردیم.سعی می کردیم که کمک کنیم به هم...زمان همینطور میگذشتو من روز به روز به آیدا وابسته تر می شدم.دست خودم نبود ولی دیگه اگه یه روز ازش خبری نداشتم پکرو بی حوصله بودم.کم کم دیگه اگه یه صبح تا ظهرم ازش خبری نداشتم کلی نگران می شدم.نفهمیدم دقیقا کی ولی دیگه عاشقش شده بودم!بازم زمان...همینطور میگذشت ولی من جرات گفتن این موضوع رو به آیدا نداشتم.می ترسیدم وقتی بهش بگم سرم داد بکشه عصبانی بشه و بگه خیلی بی جنبه ایو ارتباطمون قطع بشه و واسه همیشه از دست بدمش.بازم زمان میگذشت...ما باهم روز به روز صمیمی تر می شدیمو به هم نزدیک تر.ولی من نه جرات گفتنشو به آیدا داشتم نه قصدشو.تا این که...

آیدا وبشو آپ کرد.پنجشنبه ۲۴ مرداد ۸۷ .آپشو خوندم.شاید خندتون بگیره و مسخرم کنید.ولی بعد خوندن آپش حسو حال عجیبی داشتم.ترسیدم.تا کی می خواستم اینو ازش پنهون کنم؟آخرش چی؟نمی خواستم جای شخصیت اون داستان باشم!اصن شاید آیدا هم...باید بهش بگم.

فرداش ینی صبح روز جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۸۷ داشتیم چت می کردیم.یکم که مث همیشه حالو احوالو شوخی کردیم باهم بهش گفتم : آیدا می خوام یه چیزی بهت بگم.جنبشو داری؟ اونم گفت نه ندارم! اون روز خیلی اذیتم کرد ولی من مث همیشه نبودمو نمی تونستم اذیتش کنم! تا این که بهش گفتم دوست دارم!اونم گفت خب منم دوست دارم!! ( ما همیشه به هم می گفتیم که همدیگرو دوست داریم.خیلی ساده.خب واقعا همدیگرو به عنوان یه دوست خیلی دوس داشتیم.ولی نکتش اینجاس که ما هیچ وقت از همون اول و حتی زمانی که اینقد به هم نزدیکو باهم صمیمی بودیم قصد نداشتیم که رابطمون از همین دوستی سادمون فراتر بره! )من گفتم نه من عاشقتم!...بعد......

خب دیگه بقیشو نمی گممی خوام خود آیدام بگهبقیشو بعدا از زبون آیدام می خونین پس...احتمالا با کمی جزئیات بیشتر!

اینم اون آپی که مسیر زندگیمو عوض کرد

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نميدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................

 

عااااااااااااااااششششششششششششششششققققققققققققققتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتمممممممم!!!

 

                                                                                            

                                                                                                

                                                                                                     

                                                                                              

                                                                                 

                                                                         

 

این مدل علی سنتوریه که همیشه به هم میگیم!!

خب دیه...فعلا

+ نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 15:7 توسط حمید |


سلام!
1
.
.
.
.
.
.
.
2
.
.
.
.
.
.
.
3
.
.
.
.
.
.
.
.
امتحان ميكنيم!صدا مياد؟!

دو تا عاشق ديوونه اينجا مستقر شدن!

بلاگفا با تيپا هم نميتونه از اينجا بيرونشون كنه!

اون دو تا كه يكيشون منم...يكيشونم...اِ ! اون يكيمون كو؟!
آهان! پست بعد در خدمتتونه!

اوه! آپ اول چقد سخته ها! ديه چي بگم؟!

يه كم اندر احوالات خودم بگم!(حميد داره داد ميزنه ميگه خودم نه!خودمون!)

اسمم كه آيدائه.ولي بهم ميگن سرخوش!

همش ۱۵ سالمه! امسال ميرم دوم گرافيك.

درست زماني كه اصــــن انتظارشو نداشتم ديدم....اي واي عاشقي بد درديه و مـنـم گرفــتارررررش شدم!!

                              

عااااااااااااااااششششششششششششششششققققققققققققققششششششششششششششششششمممممممم!!


+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 21:3 توسط آیدا |

i am happy in you.you in me
toghether we'll defeat all sorrow!

هميشه مال تو

هميشه مال من

هميشه مال ما!

Home
Email
Night Skin